سلام بر سر بر فراز نی
سلام بر لبهای تشنه کام و خشکیده
سلام بر چهره بر خاک نهاده شده
سلام بر حلقوم بریده شده
سلام بر مظلوم ومقتول کربلا
سلام بر خورشیدی که به خاک افتاد؛ سلام بر تو حسین سالار و سرور شهیدان؛
سلام بر پاره قلب پیامبر اعظم که فرمود : قتل حسین حرارتی در قلوب مومنین ایجاد می کند که هیچگاه به سردی نمی گراید.
و من می گویم:حسین جان! جان عالمی به فدایت این آتش و حرارت نه فقط در قلب مومنین که در قلوب تمامی آزادگان دنیا چنان شعله ور شده که لهیب آن فریاد سرخ یا حسین(ع) لبیک را سر می دهد.
پاره قلب فاطمه آسمانی به راستی تو کیستی که آسمانیان و زمینیان در مصیبت عضمایت از سوز جگر می نالند که نه ضجه و شیون سر می دهند و گریبان چاک می کنند.
تو کیستی که زکریای نبی یحیایش را پیشاپیش فدای تو و عشق به تو می کند؟
تو کیستی که آدم (ع) دستها را به سوی آسمان محبوب و معبودش بلند می کند و با سوز دل می نالد: خدایا! پروردگارا!این چه اندوه جانکاهی ست که با نام حسین(ع) جگرم را به آتش کشید؟ و در جواب جبرئیل به فرمان پروردگار روضه خواند!روضه عطش،روضه ناله آب،ضجه و شیون فرات؛روضه لبهای خشکیده و عطش طفل شش ماهه ی رباب؛روضه ی سقای بی دست که دست ها پر از آب کرد اما در میان آب لبهای خشکیده حسین(ع) را دید و آب بر آب ریخت.
روضه ی حسین تنها و بی علمدار ، روضه گلوی بریده و لبهای عطشان بین دو نهر آب...و آدم علیه السلام سخت گریست!
و آسمانیان و ملائک گریستند و ناله سر دادن که خدایا چگونه می نگری که حسین (ع) فرزند حبیبت غریب و بی یاور و عطشان و عریان پایمال و لگد کوب سم اسبان کافران و بی خدایان شود؟
و کلام خداوند مرحم دل آسمانین و رسولش شد: ساق عرش را بنگرید
نگریستند و دیدند آن کسی را که عدالت خداوندی را صلابت می بخشد، که ندای مظلومیت حسین(ع) را پاسخ می گوید.
از آن زمان تا کنون ما به آب حیات انتظار زنده ایم؛انتظار ظهور منتقم خون حسین(ع) .
حسین جان 14 قرن است که از ورای زمان در کربلایت فریاد هل من ناصر ینصرنی تو را می شنویم و در حسرت لبیک به تو هستیم.
حسین جان!جان عالمی به فدایت اگر کربلا نبودیم که جان حقیر و بی مقدار خویش را که نه تمام هستیمان را فدای تو و راه تو کنیم ، اما هر روزمان عاشورا و سرزمینمان کربلاست!
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود.به قسمتی از ساحل رسید که هزاران تاره ی دریایی![]()
![]()
![]()
![]()
به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند
و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.
پیرمرد به دخترک گفت:دختر کوچووی احمق تو که نمی توانی همه ی این ستاره های دریایی را نجات دهی
.آنها خیلی زیاد هستند ![]()
.دخترک لبخندی زد
و گفت می دانم.ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم
و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت
...و این یکی
و به دریا انداخت و این یکی...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چه قدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!