بهار همچون زمستان گذشته بود
روی یک شاخه از یک درخت بزرگ٬ برگ سبزی که اسمش« فردی» بود زندگی می کرد . وقتی ما او را دیدیم حسابی بزرگ شده بود٬ بزرگ٬ بزرگ جثه ای قوی٬سرانگشتانی قوی و حسابی محکمِ محکم.
البته این« فردی »همیشه این قدر سبز و قوی نبوده ٬ بلکه در ابتدا در فصل بهار به شکل یک جوونه ی کوچک روی یک شاخه ی نسبتاً بزرگ در اون بالابالاهای درخت ظاهر شده بود.
«فردی» در میان صدها برگ مثل خودش یا لااقل این طور به نظر می رسید که مثل خودش باشند ، زندگی می کرد . خیلی زود فهمید که هیچ دو برگی مثل هم نیستند هر چند آن ها همه روی یک درخت بودند ولی هیچ شباهتی از نظر قد و شکل با هم نداشتند .«آلفرد » برگ همسایه ی دست چپ و« بن » برگ همسایه ی دست راستش بودند. اون یکی که بالا سرش زندگی می کرد و خیلی هم دوست داشتنی بود «کلر» نام داشت . همه ی آن ها از کوچکی با هم روی یک درخت که حکم محله ، کوچه ، یا وطن آن ها را داشت بزرگ شده بودند . همان جا رقصیدن در نسیم و شنیدن زمزمه ی آرام بهاری را آموخته بودند و همان جا یاد گرفته بودند که با رخوتی تنبل گونه در پرتوی آفتاب تابستان حمام نور بگیرند و یا در باران خنک خودشان را بشویند .
اما در میان این همه برگ «دانیل » بهترین دوست «فردی » به حساب می آمد . او بزرگترین برگ روی درخت بود و به نظر می آمد که از سال ها پیش آنجا بوده و اوصولاً به نظر «فردی» ، « دانیل » از همه ی برگ ها داناتر بود . زیرا همین دانیل بود که به آن ها گفته بود همه شان قسمتی از یک درخت هستند و هم او توضیح داده بود که آن ها در یک پارک عمومی زندگی می کنند و درخت آن ها ریشه های بسیار قوی دارد که زیر خاک پنهان است.
«دانیل » برای «فردی» ازپرندگان هم صحبت کرده بود پرندگانی که صبح ها بر روی شاخه ها می نشستند و نغمه های دل انگیز سر می دادند . او از خورشید ، ماه ، ستارگان و فصل های سال هم برایش حکایت ها گفته بود.
«فردی » برگ بودن خود را دوست داشت ; شاخه ی درخت ، برگ های دیگر را و جایش را در آن بلندای آسمان ، بادی که تابش می داد ، نور خورشید که به او گرما می بخشید ، ماه را که با پرتوی نرم و لطیفی او را در برمی گرفت خلاصه همه و همه را . او شیفته ی تابستان بود روزهای داغ و طولانی و شب های گرم خیال انگیز و رویا پرور آن را دوست می داشت.
درآن تابستان عده ی زیادی به پارک آمده بودند . اغلب آنجا می آمدند و زیر سایه ی درخت «فردی» می نشستند . «دانیل» به او گفته بود که سایه سار و سر پناه مردم شدن بخشی از هدف اوست و «فردی» پرسیده بود :«هدف چیست؟»
«دانیل» در جوابش گفته بود «دلیلی برای بودن.»یک دلیل برای بودن ما دلکش کردن زندگی برای دیگران است . سایه بخشیدن به افراد پیری هم که از گرمای خانه هایشان به پارک پناه می آورند دلیل دیگری برای بودن ماست . فراهم کردن جای خنکی برای بازی کودکان و باد زدن با برگ هایمان برچهره ی کسانی که دور میزهایی با رومیزی چهارخانه غذا می خورند همه ی این ها دلایلی برای بودن ماست.
«فردی» انسان های پیر را بسیار دوست داشت آن ها روی علف های خنک می نشستند و حتی تکان هم نمی خوردند و نجواکنان درباره روزگار سخن می گفتند.
بچه ها هم تو دل برو بودند . هر چند گاهی از روی شیطنت پوست درخت را می کندند تا نام شان را بر آن بنویسند با وجود این تماشای این بچه ها که خوشحال و سرحال می دویدند برایش لذت بخش بود . اما تابستان «فردی» به سرعت سپری شد در یک شب پائیز همه چیز رنگ باخت . قبلاً هرگز این اندازه سردش نشده بود . همه ی برگ ها از سرما به خود می لرزیدند . روی همه ی آن ها را لایه ی سفید و نازکی پوشانده بود این لایه خیلی زود آب می شد و قطرات شبنم مانندی که موجب درخشش آن ها در آفتاب صبح گاهی می شد از خود به جا می گذاشت . این بار هم«دانیل» بود که گفت آن ها دارند اولین یخزدگی را که نشانه ی پائیز است احساس می کنند .
به تدریج تمام درختان و در حقیقت تمام پارک رنگش عوض شد و به جلوه گاهی درخشان و رنگارنگ بدل شده بود . دیگر به زحمت می شد برگ سبزی پیدا کرد .«آلفرد» رنگش زرد شد «بن» نارنجی روشن و «کلر» به رنگ قرمز درخشانی درآمد ، «دانیل» ارغوانی سیر و «فردی»هم آمیخته ای از رنگ های سرخ ، طلائی و آبی شده بود . همگی چقدر قشنگ شده بودند! «فردی» و دوستانش درخت را به رنگین کمانی از رنگ ها درآورده بودند «فردی» پرسید :«ببینم اگر همه ی ما روی یک درخت زندگی می کنیم پس چرا هر کدام به رنگی درآمده ایم؟»
«دانیل» جواب دوستش را ان طور داد:«درست است که ما همه روی یک درخت زندگی می کنیم ولی هر یک از ما درک و احساسی متفاوت از آفتاب و سایه داشته ایم پس چرا نباید رنگ های گونگون داشته باشیم ؟» «دانیل» به«فردی» گفت که این گونه که این فصل شگفت انگیز پائیز نام دارد.
یک روز اتفاق بسیار جالبی افتاد ، همان نسیمی که قبلاً آن ها را به رقص وا می داشت گوئی این بار عصبانی به نظر می رسید زیرا ساقه های آن ها به عقب و جلو می کشید و باعث می شد که بعضی از برگ ها از شاخه های شان جدا شوند و باد آن ها را با خود ببرد . برخی دیگر هم در هوا چرخان و سرگردان می شدند و به آرامی به زمین فرو می افتادند . همه ی برگ ها می ترسیدند و یواشکی از هم می پرسیدند :«چه شده است؟»
«دانیل » به آن ها گفت:«این همان چیزی است که در پائیز اتفاق می افتد .» اکنون هنگام آن رسیده که برگ ها تغییر منزل بدهند ، بعض مردم این را «مردن» می گویند.
«فردی» پرسید:« آیا همه خواهیم مرد ؟» «دانیل» گفت :«بله همه چیز می میرد مهم نیست چه اندازه بزرگ یا کوچک ، قوی یا ضعیف باشد . ما ابتدا وظیفه ی خودمان را انجام می دهیم خورشید ٬ ماه ٬ باد و باران را درک و احساس می کنیم ٬ رقصیدن و خندیدن را می آموزیم و آنگاه می میریم .» «فردی» با جدیت گفت :« من نخواهم مرد ! آیا تو می میری دانیل ؟» «دانیل» گفت:«بله وقتی که موعدش فرا رسد.» «فردی» پرسید:«چه موقع موعدش فرا می رسد ؟» «دانیل» پاسخ داد:«هیچ کس به یقین نمی داند چه وقت؟».
«فردی» دید که برگ ها همچنان فرو می ریزند فکر کرد «خوب حتماً باید موعدشان رسیده باشد .» او می دید که بعضی برگ ها قبل از افتادن به باد لگد می زدند ولی بقیه به راحتی رها می شوند . دیری نگذشت که همه ی درخت لخت شد . «فردی» گفت من از مردن می ترسم نمی دانم آن پائین چه خبر است؟» «دانیل» به او دل گرمی داد و گفت:« ما همه از آنچه نمی دانیم می ترسیم و این امری طبیعی است. با این همه تو از این که بها ر تابستان و تابستان پائیز شد نترسیدی آن ها تغییرات طبیعی بودند پس چرا باید از فصل مرگ بترسی؟» «فردی پرسید آیا درخت هم می میرد ؟»
«روزی بله ٬ ولی چیزی قوی تر درخت وجود دارد و آن زندگی است که پیوسته به جا خواهد ماند و ما بخشی از آن هستیم.»
_«وقتی که بمیریم به کجا خواهیم رفت؟»
_«هیچ کس به یقین نمی داند این راز بزرگ زندگی است.»
_«آیا با آمدن بهار مجدداً باز می گردیم ؟»
_«ما نه ولی زندگی باز خواهد گشت.»
_پس با همه ی این ها چه دلیلی برای بودن ما وجود دارد؟»
«فردی» همچنان به پرسیدن ادامه می داد:
_« اگر قرار است بیفتیم و بمیریم پس اصولاً چرا این جا هستیم؟»
«دانیل» با صراحتی که داشت جواب داد:«به خاطر خورشید و ماه ٬ به خاطر اوقات خوشی که باهم داشتیم . به خاطر سایه و انسان های پیر ٬ به خاطر رنگ های پائیزی ٬ به خاطر فصل ها آیا همی این ها کافی نیست؟»
آن روز عصر در سایه روشن طلائی رنگ پارک «دانیل» از شاخه رها شد هنگام افتادن هیچ تلاشی نکرد و به نظر می رسید که لبخندی آرام بر لب دارد ٬ گفت :«فردی فعلاً خداحافظ!»
سپس «فردی» تنها شد ٬ تنها برگ برگ مانده بر شاخه ٬!!
روز بعد اولین برف زمستانی بارید٬ برفی نرم و سفید که به آرامی می بارید و هوا به شدت سرد شده بود .آن روز آفتاب به زحمت دیده می شد و روز بسیار کوتاه بود .«فردی»خودش را رنگ باخته و شکننده دید دائم سردش می شد و سنگینی برف را بر وجودش احساس می کرد .
سحرگاهان بادی وزیدن گرفت و «فردی» را از شاخه جدا کرد.«فردی» اصلاً دردی احساس نکرد . خویشتن خویش را احساس می کرد که به آرامی در هوا شناور شده است وبه نرمی فرو می افتد .
همین که فرو افتاد برای نخستین بار از سر تا پای درخت را دید ; چقدر محکم بود . یقین کرد که درخت مدت های مدیدی زندگی خواهد کرد و دانست که خودش هم بخشی از درخت زندگی بوده است و از این احساس بر خود بالید .
«فردی» بر توده ای از برف فرو افتاد . یک نوع نرمی و حتی گرمی را احساس کرد. در وضعیت جدیدش از همیشه راحت تر بود . چشم هایش را بست و به خواب رفت . او نمی دانست در پی زمستان بهار فرا خواهد رسید ٬ برف ها آب خواهند شد . نمی دانست که وجود خشکیده اش که ظاهراً بی ثمر به نظر می رسد به آب روان خواهد پیوست و به قوی شدن درخت کمک خواهد کرد . از همه مهمتر این که او نمی دانست که در آن جا ٬ در دل درخت و در عمق زمین طرح مبهم تولد برگ های تازه ٬ آغاز شده است .
خدایا ! یاری او کن تا اوای نیایشم
تنها به سان بر هم خوردن سنج ها نباشد
تا میان گفتگوهایم با تو جدایی افکند.
اگر عابدان همان قدر که در شکوه و عیب جویی وقت صرف میکنند
برای عبادتشان چنین میکردند در میافتند که جای هیچ نکوهشی نمی ماند.
انهایی که با دیدن خورشید درخشنده لب به نیایش نمیگشایند
ان دم که توده ی ابرهای طوفانی انباشته میشوند
نمی دانند چگونه دست به دعا بردارند.
کسی که میخواهد بیاموزد چگونه متوجه معنا و باطن امور باشد
کسی که میخواهد بیاموزد چگونه عبادتی به راستی عبادت است
نخست باید بیاموزد هر از گاهی در خلوت خود از مردم کناره بگیرد.
عبادت بعضی از ما مانند شیطتنت
بچه هایی ست که در میزنند و فرار میکنند.
این است انچه خدای تعالی فرمود:((رستگاریتان در ندامت وامید است
توانایی تان در خلوت گزیدن وایمان است.))
در حضور خدا ارام و شکیبا باشید و به انتظارش بمانید.
خدایا ! چه با شکوه است نام تو در عالم خاکی.
در پیشگاه خدای بزرگ سکوت اختیار کن ! زیرا روز موعود نزدیک است.
زیبا نگریستن به چیزها خود عبادت است.
دل شاد بودن در کنار دیگران وشکوفا از لبخندشان
همه نوعی عبادت است.