تبليغاتX
یکشنبه هفدهم تیر 1386
...
هر قاصدکی یک پیامبر است

ساکت و ساده و سبک بود قاصدکی که داشت می رفت.فرشته ای به او رسید و چیزی گفت.قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:

اما شانه های من ظزیف است.زیر بار این خبر می شکند! من نازک تر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.

فرشته گفت: درست است آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین. حتی برای کوه!

اما تو می توانی! زیرا قرار است بی قرار باشی...

فرشته گفت:فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر!

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد!

حالا هزاران سال است که قاصد می رود... می چرخد و می رود...می رقصد و می رود و همه می دانند که

او با خود خبری دارد...

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر

است.پنجره بسته بود و تو نشنیدی و او رد شد.

اما ... اگر باز هم قاصدکی را دیدی دیگر نگذار او بی خبر بگذارد و برود.از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد...

+ نوشته شده توسط توت فرنگی