قبلنا اصلا به این فکر نکرده بودم که واقعا چه طور میشه که دوباره متولد میشیم...
ینی به اصلش فکر نکرده بودم! من دوباره متولد شدن رو تو تازه شدن و نو شدن خودم و افکارم می دیدم
اما الان نظرم عوض شده! درسته که اینا یه جورائی تغییر می دن زندگی آدما رو اما یه تولد به حساب نمیان!
.... من همیشه به مرگ فکر می کردم! اما چند روزه که حسابی در گیرش شدم...به خاطر رفتن کسی که حتی نمیدونم دیدمش یه نه اما از رفتنش خیلی متاثر شدم....
و به خاطر حرفای یه دوست که دید متفاوتی نسبت به مرگ داشت!(البته در مقابل من)
امروز که اومدم این جا نظرم در مورد تولد دوبارم تغییر کرد!
الآن دیگه با اطمینان می گم که تولد دوباره واسه من مرگه و شاید واسه همه همین باشه!
اما من دید خوبی نسبت به این متولد شدن ندارم! چون واسم نا شناخته هست ...
دلم می خواد مرگ رو زیبا ببینم...همون طوری که آرزو می گفت.
دوس دارم به تمام عزیزانم به چشم امانت نگاه کنم که اگه یه روزی مجبور شدم ازشون جدا بشم از صاحب این امانت طلبکار نشم که تو چرا با من این کارو کردی و چنین و چنان!
دوس دارم اینو درک کنم که هر امانتی باید به صاحب اصلیش برگرده!
و ما فقط باید امانت دار خوبی باشیم....
دلم میخواد باور کنم که خود منم یه امانت هستم و متعلق به خودم نیستم پس باید قبول کنم که باید به
صاحب واقعیم برگردونده بشم...اما همه ی اینا وقتی اتفاق میفته که من
حقیقت و خدا و زندگی و مرگ یا همون تولد دوباره مو اول باور کنم و بعد درک کنم ...
من باور کردم....اما هنوز درک نکردم!
وقتی به آرامش می رسم که همه ی اینا رو با تمام وجودم درک کنم!