تبليغاتX
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
سفر ایستگاه

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چه قدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

+ نوشته شده توسط توت فرنگی
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
قول های پدر

وقتی کلاس اول بودم پدرم قول داد اگر معدلم بیست شود برایم عروسک می خرد.

معدلم بیست شد اما نخرید.

کلاس پنجم که بودم پدرم قول داد اگر شاگرد اول بشوم برایم تفنگ بادی می خرد.

شاگرد اول شدم اما نخرید.

دیپلم که گرفتم پدرم قول داد اگر رشته پزشکی قبول شوم برایم ماشین می خرد.

قبول شدم اما نخرید.

پزشک عمومی که شدم پدرم قول داد اگر تخصص هم بگیرم برایم مطب می خرد.

تخصص گرفتم اما نخرید.

حالا من جراح قلبم!

پدرم شصت و سه ساله است و قلبش نیاز به جراحی دارد !!!

به او قول داده ام که عملش می کنم

اما... 

+ نوشته شده توسط توت فرنگی