تبليغاتX
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
ساحل

پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود.به قسمتی از ساحل رسید که هزاران تاره ی دریایی به خاطر جزر و مد  در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.پیرمرد به دخترک گفت:دختر کوچووی احمق تو که نمی توانی همه ی این ستاره های دریایی را نجات دهی.آنها خیلی زیاد هستند .دخترک لبخندی زد و گفت می دانم.ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت ...و این یکی و به دریا انداخت و این یکی...

+ نوشته شده توسط توت فرنگی