پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود.به قسمتی از ساحل رسید که هزاران تاره ی دریایی![]()
![]()
![]()
![]()
به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند
و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.
پیرمرد به دخترک گفت:دختر کوچووی احمق تو که نمی توانی همه ی این ستاره های دریایی را نجات دهی
.آنها خیلی زیاد هستند ![]()
.دخترک لبخندی زد
و گفت می دانم.ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم
و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت
...و این یکی
و به دریا انداخت و این یکی...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()